Showing posts with label The Passion of Joan of Arc. Show all posts
Showing posts with label The Passion of Joan of Arc. Show all posts

Saturday, September 19, 2009

مصائب ژَن دارك

مصائب ژَن دارك؛ كارل دراير 1928

ترجمه : نگاره آیت اللهی

اين فيلم بازسازي ماجراي استنطاق و محاكمۀ چهرۀ تاريخيِ نامداري است كه بعد از مرگ، او را قديسه خوانده اند. ژَن دارك اثري است در ژانر درامِ حماسي. دِراير به جزئياتِ داستان زندگيِ ژَن دارك اشاره اي نميكند. اوتنها از روي مدارك باقي مانده و شرح موبه موي دادگاهِ او، فيلمش را ميسازد. فيلمي كه تا عمق انديشه و احساس رسوخ ميكند.

اين محاكمه درشهر روآنRouen ، در روز 14فوريه1431 انجام شد. ابتداي محاكمه با سوالاتي بر هويتِ محكوم وآنچه كه ادعا ميكرده يعني الهام و شهودي كه براو نازل شد، آغاز و كم كم مركزيتِ سوالها بر مسائل جانبي و سفسطه گريهاي سيستم تفتيش عقايد قرون وسطا قرارگرفت. ازجمله مسائل مورد بحث پوشش مردانۀ ژَن دارك بوده است. داستان اين محاكمه سرشار از ندانسته و نكات مبهم ميباشد، براي مثال همين نكتۀ لباس در قرن پانزدهم شكلي نمادين داشته. ازآنجايي كه محاكمۀ ژَن دارك جزومعدود وقايعي است كه ثبت تاريخي از آن دردست است، بنابراين با اطمينان ميتوانيم بپذيريم كه واقعيتِ آن چگونه رخ داده. چيزي كه مسلم است دليل حكم اين دادگاه مرموز بوده و هنوز هم هست.

اتهام جادوگري از نگاه تاريخي:

قرون وسطا دوران سوزاندن بيگناهان به جرم داشتن نيروهاي فراطبيعي و جادوگري بوده، اما مورد ژَن دارك بيش از آنكه جادوگري باشد، سياسي بوده است. بيشترين قربانيِ اين وحشيگري زنان بوده اند. ميتوان گفت كه اين مجازات اوج بلاحت دوران مردسالاري در تاريخ تمدن بشر است. يك نكته قابل ذكراست؛ درفرانسه ژَن دارك را باكرۀ متعلق به دين كهن(Old Religion- in witchcraft)ميدانستند همان چيزي كه انگليسي هاي خرافه پرست برايش نام جادو را به كار ميبردند. بخشهايي از تاريخ بنابر اراده مسيحيت انكار شده است. و يكي از آنها دليل هاي جانبيِ جنگهاي صليبي و كشتارهاي قرون وسطا ميباشد. جنگهاي اروپا بر سر دين تنها براي تقويتِ مسيحيت و از ميان برداشتن اديان ديگر، بيشتر از آنكه برسر فرقه هاي مسيحي يا ميان اعراب و مسيحيان باشد، به خصوص براي پاك كردنِ اعتقادات بومي كهن اروپا « ويچ كرافت» بوده است. مردم عادي اكثراً به دين مسيحيتي ساخته وپرداختۀ پاپ ها بودند كه به اعتقادات كهن خود آميخته بود. اعياد دين كهن همچنان بزرگ داشته ميشد-مذهب زمين كه در آن جشن ها بنابرچرخۀ طبيعت و به خصوص دين كشاورزان بوده است- و اين ادامه داشت تا جايي كه پيشوايان ديني با جايگزين كردن اعياد مسيحي با اعياد كهن سعي در نابودي اين باورها كردند. در قرون وسطا مسيحيت دچارتزلزل بسياري شد تا اينكه در1484 تفتيش عقايد توسط پاپِ معصوم «بولِ هشتم» ، براي مبارزه با دين كهن آزاد اعلام شد. ژَن دارك يا، باكرۀ اورلان دختر 19 سالۀ بيگناهي بود كه سپاهي را چون يك مرد رهبري كرد و پيروز شد. آزاد كنندۀ اورلان از يوغ انگليسيان كه در آتش سوزانده شد. حتا اگر هيچ الهامي براو نازل نشده باشد، به خاطر ظلمي كه بر او رفته، بي شك او يك قديسه است.

معني واژۀ ويچ كرافت از ريشه كهني است به معناي شكل دادن آنچه كه ناديدني است. براي اتهام جادوگري، بيشتر از آنكه منتظر كارهايي عجيب و غريب از متهمين باشند، ادعاي ديدن آنچه كه ناديدني است : ارواح مقدسين و نيروهاي معجزه وار كافي بود وژَن هرگز از گفته خود مبني بر ديدن مقدسين و شنيدن آواهايي كه او را در نبرد كمك ميكردند بازنگشت. بنابر اعتقادات مسيحي تنها راه نابود كردن جادو آتش و سوزاندن بود. حكمي كه در قرون وسطا قربانيان بيگناه بسياري گرفت. البته اين قرباني ها عموماً زنها بودند. درآمارِمكتوب اين دوره ثبت شده كه9مليون نفر دراين دوران سوزانده شده اند. وهشتاد درصدشان شاملِ زنها كودكان و دختران جوان بودند، كه نيروي جادو را ازمادرانشان به ارث ميبردند( اينجا قابل ذكر است كه مسيحيت براي تحكيم موقعيت خود، يهوديان بسياري را نيز در اين دوران ازبين برد) . در مسيحيتِ قرون وسطا پديدۀ زن ستيزي زاده ميشود و بسياري از زنها قرباني شهوات مردهايي شدند كه تن به خواسته هايشان ندادند. اينگونه اگر زني دربرابر مردي مقاومت ميكرداز جانب مرد به عنوان جادوگر به دادگاه تفتيش عقايد معرفي ميشد و بدون درنگ قرباني حكم آتش ميگرديد. اگرزني در دوران عادت زنانۀ خود باردار ميشد او را باردار شده از شيطان و درنتيجه جادوگر ميشناختند و سريعاً سوزانده ميشد. كينه هاي شهواني، كينه هاي قومي و قبيله اي ميان همسايه ها ميتوانست به آساني زندگي را درخطر قراردهد. اگر همسايه اي ادعا ميكرد كه همسايه اش ربطي به جادو دارد سريعاً بازداشت و بدون هيچ تحقيقي حكم درموردش صادرميشد. شكارچيان جادوگران و جاسوسان با پول پرداخته ميشدند. درطول مدت زندان اگر متهمي زير شكنجه تن به اعتراف ميداد حكم مرگش از سوزاندن به، دارآويختن تقليل داده ميشد. يكي از بخشهاي مجازات تراشيدن سر قرباني ها براي يافتن نشان شيطان بود. يك خال يا كك مك ميتوانست گواه شيطاني بودن انسانها باشد. همجنسبازان و انديشمندان نيز از قربانيان اين فاجعه بودند. درآلمان در منطقۀ اسقفيِ تريِر، اهاليِ دو دهكده قتل عام زنانه شدند وتنها دو زن در هريك از اين دو ده باقي ماند. اين ماجرا درسال 1585رخ داد. اگر كسي متهم به جادوگري ميشد، مرده محسوب ميشدحتا اگر قهرمان ملي و آزادگر اورلان ميبود. بنابراين براي ازميان برداشتن دشمن، آسانترين راه، اتهام جادوگري بود. مرگِ ژَن دارك مسئله اي تماماً سياسي بود كه با زور سيستم تفتيش عقايد به انجام رسيد.

زيبايي شناسي و تكنيك در اثر دِراير:

ازنظر زيبايي شناسي و تكنيك؛ استفادۀ سيستماتيك و به جا از پلانهاي درشت درطول نمايش صحنه هاي دادگاه از چهرۀ ژَن،عنصرتغييرناپذيرتا انتهاي فيلم ميباشد. اين استفاده از نماهاي بزرگ بيننده را وارد فيلم ميكند جوري كه حتا حالات چهرۀ بازيگر رابه طورناخودآگاه به چهرۀ خود ميدهيم. بازي درخشان رُنِه فالكونِتي به نقش ژَن دارك، به حدي بيننده را با احساسات شخصيت درون فيلم درگيرميكند كه مخاطب باقرباني همدردي ميكند. دراير با اين موضوع به گونه اي كارميكندكه وقتي قضات تلاش ميكنن تا از ژن اعتراف مطلوبشان را بگيرند، دوربين را بسيارنزديك به چهره ها ميگيرد تا فضايي خفه و بسته را نشان دهد و به تمامي احساساتِ ژَن را در قبال موقعيتش به بيان تصويري درمياورد. كريه بودن چهرۀ مخالفان با نوراني بودن چهرۀ ژن درتضاد است. دراير چهرۀ قهرمانش را بدون هيچ آرايش و گريمي براي نماياندن آشكارِ شخصيتش به تصوير مي كشاند. بزرگترين موفقيتِ اثر دِراير، همين بازي با نماهاي درشت است. در اواخرفيلم كه قهرمان سرنوشتش يعني مرگ را ميپذيرد، ريتم تدوين فيلم، در تضاد با ريتم كند قبلش تند ميشود. تمام فيلم مثل نمايشگاهي از پرتره هاي درشت است كه زنجيروار داستاني را روايت ميكنند. بايد درنظر داشت كه دِراير در ابتدا ميخواست كه فيلمي ناطق بسازد اما به دليل نبودن امكانات براي حفظ صدا دراستوديوهاي آنزمان فرانسه نتوانست به خواسته اش جامۀ عمل بپوشاند. در نماهاي درشتِ چهره ها، زاويۀ دوربين جايگاهِ قدرت يا ضعف شخصيتها را نشان ميدهد. بنابراين زماني كه ژَن دچارترس و ترديد است زاويۀ دوربين در جايگاهي متزلزل و مورب قرار ميگيرد. برعكس زماني كه ايمان و اعتماد او قرار است نشان داده شود زاويۀ دوربين از روبرو، محكم و استوار ميباشد. چهره هاي آدمهاي درون دادگاه همگي خنثا و بي تحرك، قطاروار نشان داده ميشودگويي كه هيچ يك با ديگري فرقي ندارد؛ تماشاچياني بدون قدرت انديشه واحساس. قاضي دادگاه بازاويه دوربيني از پايين گرفته شده كه نمايانگرجايگاه برتر اجتماعي وتسلط و حكمراني اواست. حركت دوربين برچهره مردم عادي افقي است.

نكتۀ ديگر دراثر دراير، بازي با نمادهاست. درصحنه اي سربازان به زور حلقۀ بي ارزش ژَن را از او ميگيرند. حلقه نمادِ اقبال و پشتيباني نيروهاي الهي است و نماد وظيفه اي كه به او داده شده است( اين نمادِ حلقه در فرهنگ غرب مفهومي شبيه به فرّ ايزدي در ايران باستان را دارد) ودرصحنه بعدLoyseleur لوي سلورِ كذاب آنرا دوباره به ژَن پس ميدهد تا اعتمادش را جلب كند. بازي هايي كه با تصوير صليب بر كف زمين سلولِ ژَن افتاده و پاگذاشتن كشيش لويسلور بر صليب، تصويري نمادين از پاگذاشتن بر اصول عدالت و مسيحيت از جانب قضات دادگاهِ ژَن دارك است.

دِراير دربازسازي حالات ژن دارك مبالغه آميزرفتارميكند. به گونه اي كه درجهتِ تاثيرگذاريِ هرچه بيشتر بربيننده حتا از واقعيت فاصله ميگيرد. آنگونه كه در شرح دقيق و مفصلِ محاكمه درج شده، ژَن دارك بسيارقوي وبسيار راسخ به پيشواز سرنوشت خودرفت. بنابرجوّ حاكم، تهمتِ جادو هيچ راه نجاتي نداشت. شايد دِراير درصدد تصويرگريِ خلوت قهرمان بنابر تجسم خويش بوده باشد، اما آنگونه كه ثبت شده ژان داركِ نوزده ساله را گريان نديده اند. او با اشك نريختن و قاطعيتش خشم دادگاه خويش را برانگيخت و اين قهرمان پروري نيست، بلكه مكتوبات محاكمۀ اوست.

مصائب ژان دارك، درامي حماسي:

درامهاي حماسي الزاماً درامهاي تاريخي نيستند. يعني حقيقت معياراصلي اين ژانر نيست. در لغتنامۀ روبر مفهوم واژۀ اِپيك épique اينچنين آمده است: واژه اي كه به شعر يك اتفاق و عمل قهرمانانه را شرح ميدهد مثل؛ ايلياد، آوازهاي رولاند، و بهشت گمشده. بنابراين در1835 وتحت تاثير ويكتورهوگو كه خودشايستۀ حضوردريك حماسه است، نسبتهاي ادبي دررابطه با موضوع وقهرمانپروريِ ادبي درادبيات شكلي نو ميگيرد. داستانهاي حماسي، متنهايي طولاني هستند، گاهي نيز شعر كه درآن نكته هاي شگفت انگيز وقابل تحسين باواقعيت- افسانه با تاريخ- به هم مياميزند. بنابراين هدفِ آن پروراندن يك قهرمان و يا يك واقعۀ بزرگ است و با شور وطن پرستانه، شجاعت وريشه هاي ملي درارتباط است. قهرمانان اين داستانها عموماً با شوري فراطبيعي به سوي سرنوشت خود سوق داده ميشوند. اين سرنوشتهاي باشكوه ازنوع دردآورومتاثركننده ويا ازنوع پايان خوش هستندكه برفرهنگ جامعۀ خود سايه مي افكنند. بنابراين اگر زندگي نامۀ آدمهاي بزرگِ تاريخ به طوري اجتناب ناپذير به اين ژانر ميپيوندند، تمام فيلمهايي را نيز كه براساس اين زندگي نامه ها ساخته ميشوند، درژانرحماسي جاي ميدهيم. بسياري از آنها از امتياز فضايي وسترن وماجراجويانه نيز براي جذابيت هرچه بيشتر سودميبرند اما حماسۀ ژان دارك بدون توسل به هيچ امتياز سينمايي اي، به تنهايي تاثير گذار است.

انواعِ درامهاي حماسي:

1. حماسه هايي كه شرح حال قديسين است. حتا اگرمرگ دراغلب آنها در شرف وقوع باشد، پرسوناژ اصلي سرنوشتش را ميپذيرد.

2. حماسه هاي مدرن كه قدرت زندگي زا، اغلب به طور ناشناخته در پرسوناژها، پنهان است وازآنها شخصيتي يك بعدي و ماليخوليايي ميسازد كه رنج ميكشند و قادربه تغيير سرنوشت خود وبرملا كردن حقيقتِ پنهان نيستند. مثل فيلمهاي رانندۀ تاكسي، اصل عدم قطعيت، و گنگز آف نييويورك.

3. حماسه هايي كه مبتني بر اصلِ «امتناع ورزيدن» هستند. مثل فيلمهاي مِدِه، آگير، و سرنوشت.

4. حماسه هاي سياه، مثل فيلمهاي لولو، اِم-نفرين شده، فول متال جكت.

ژان دارك؛ يك جادوگر، يك ديوانه، يك خشكه مقدس، ويا يك قديسه؟!

بخشهايي از مقالۀ آنتوان گريزِت Antoine Grisetدر«مگزين ليترر,agazine litéraire»-مجلۀ ادبي- شمارۀ89 /ژوئن 1974 و مقالۀ تاريخي دربارۀ دادگاه ژاندارك نوشتۀ كاترين لا لوند پِلُتيه-تاريخدان2004.

متنِ اصلي شرح دادگاهِ ژاندارك به زبان فرانسۀ كهن ميباشد كه براي خواندن آن ناگذيريم لاتين وپالِئوگرافي نيز بدانيم. ازوراي اين مجموعه پرسشهاي شكنجه آور و پاسخهاي ثبت شدۀ او كه سكوت را بر فضاي دادگاه حاكم كرده است، ميتوانيم شخصيتِ سرزنده، قوي، زرنگ و ماهر، با روحي بزرگ از ژاندارك را ببينيم. چيزي كه قضات را بيش از پيش كفري ميكردو چيزي كه شباهت كمي به تصويرِ ژانداركِ دِراير دارد. شخصيت او در بيشتر مواقع بر حضارحاكم است. درمقابل قضات هيچ يك براصلِ وظيفۀ دينيِ خود پايبند نيستند و بيشتر اصرار بر انجام وظيفه اي دارندكه ازآنها خواسته شده؛ يعني مرگِ ژاندارك. اين تاثيرگذاريِ شخصيتِ ژاندارك بر همعصران و همرزمانش است كه او را در مضان اتهام جادو قرارميدهد. باخواندن اين متن به خوبي ميتوان وحشتِ مردان مذهبي را دربرابرقدرتِ ايمانِ ژاندارك ديد. جالب اين است كه اينها مكتوباتِ دادگاهِ تفتيش عقايدهستند كه واقعيت ها را ثبت كرده اند. درنگاه نخست ژاندارك يك مسيحيِ تسليم و حتا متعصب به نظر ميرسد. اما مشخصاًٌ حماقتِ سيستم تفتيش عقايدرا دست مي اندازد. كشيشهاي كذاب را دوست ندارد و سيستم مذهبي روز را متقلب ميشمارد. دراين متن، ژاندارك دختري نوزده ساله، بسيار بي باك و شجاع است كه هدفي وطن پرستانه را دنبال ميكند. هدف او خدمت به شاهي است كه سلطنتش ازجانب سن ميشل تاييدشده. آنچه كه ازنظر سياسي مطرح است پيروزي هاي پياپيِ ژاندارك است كه براي انگليسي ها خطرآفرين شد. اما ژاندارك قرباني بي وفاييِ مردم خود شد. براي بررسي بيشتر به بستر تاريخيِ ژاندارك ميپردازيم.

با اينكه بيش از شش هزاراثردربارۀ ژان لاپوسِل، ملقب به ژاندارك به معناي ژانِ كمان انداز يا تيرانداز، نوشته شده با اينحال هنوز اين ماجرا بسيارمرموزباقي مانده است( آرچر- آرك- آرشِ كمانگير). با اينحال ما با اطميناني بي سابقه و به مددِ محاكمۀ مكتوبِ او ميتوانيم راجب به او صحبت كنيم. اين متن امروزبا تمام ريزه كاري هاي شگفت انگيزش دراختيار ماست. واقعاً چه چيزي دراين محاكمه رخ داد؟ دلايلِ واقعيِ اين محاكمۀ مشهور چه بود؟

بانگاهي به جنگهاي سدساله، خط سيرِ زندگيِ ژاندارك، محاكمه اش و بالاخره به سِلكِ قديسان پيوستنش، ميتوانيم براي رمزگشاييِ اين بخش ازتاريخِ فرانسه تلاش كنيم.

جنگِ سدساله ازتاريخ1337تا1453به وقوع پيوست. يعني قبل از شكلگيريِ خاندان سلطنتِ آنژِوين هاي پلانتاژنِت، كه برمنطقۀ انگلستان حكومت ميكردند و خاندانِ سلطنتيِ كاپِتي يِن كه درفرانسه حاكم بودند. نخستين نا آرامي ها با مرگِ فيليپِ چهارم ملقب به لوبِلLe Bel درسال 1314 رخ داد. اوسه پسر براي پادشاهي پس ازخود به جاي گذاشت: لوييِ دهمX Le Hutin ، فيليپ پنجم V Le long، وشارل چهارمIV Le Bel ، كه به نوبت پس ازاوسلطنت كردند. با اينحال هيچ يك از آنهاموفق به دادن وارثِ پسر براي ادامۀ سلطنت نشدند. فيليپ ششمVI Le Valois ، خواهرزادۀ فيليپِ چهارم بعدازآنها به نوبۀ خويش و به ضررِ ادواردِ سوم، پادشاهِ انگلستان كه فرزند ايزابل دو فرانس بود برتخت سلطنت نشست. ايزابلِ فرانسه، درواقع دختر فيليپِ چهارم بزرگ بود و ادوارد نوۀ دختريِ او محسوب ميشد. بنابراين او مدعيِ تاج وتخت فرانسه قبل ازفيليپ ششم بود اما چون در آن زمان وارثيني را كه از زنانِ خانوادۀ كاپِتي يِن بودند به رسميت نمي شناختند، در واقع حق شاهيِ او ضايع شد. بنابراين ادوارد سوم خودرا وارد ماجراجويي هايي ديوانه وار برسر بدست آوردن سلطنت و احقاق حقِ خود كرد. با اينكه به سلطنتِ فيليپ ششم سوگندِ وفاداري خورده بود، با او به جنگي پرداخت كه چندين نسل به طول انجاميد. فرانسه همينطور درگير جنگهاي داخلي ميانِ بورگينيُن ها و آرماگينياك ها شد. تا معاهدۀ تروي كه در21 ماه مِي سال 1420 امضاء شد، و وراثتِ شارل هفتمِ فرانسه به نفعِ مدعي تاج وتخت، هانري پنجمِ انگلستان ملغاشد. دراكتبر 1428 شهر اورلان به عنوان مقر انگليسي ها تعيين شد وبه اشغال آنها درآمد. دراين حال وهواي خاصِ اجتماعي است كه شخصيتي مثل ژاندارك پيدا ميشود. اودر ششم ژانويۀ 1412 دريك خانوادۀ پرهيزگارومومن و درروستايي مرفه درمنطقۀ دُم رِمي، كه هنوز به شارل هفتم وفادارمانده بود، به دنيا آمد و رشدكرد. سرزمين فرانسه عملاً به دوبخش تقسيم شده بود: بخش مركزي كه شارل هفتم ادعاي آنرا داشت، و بخش شمالي كه هانري ششم، به طورقانوني صاحب آن شده بود. براي اولين بار درمنطقۀ نوف شاتو- نُه قلعه- است كه ژاندارك آواهايي را ميشنود وسن ميشل، سن كاترين وسن مارگريت به او نازل ميشوند وبه اوفرمان ميدهند كه اورلان را آزاد كندوشاه حقيقي يعني شارل هفتم را در رِيمس تقديس كند. زماني كه اوسعي ميكند درمحضرشاه حاضرشود با توهين او را ميرانند. چه كسي باورميكرد كه دختري روستايي بتواند شاه را نجات دهد؟

دراين دورۀ مصيبتهاي اجتماعي، درخيابانهاوكوچه هاي فرانسه، پيشگويان از آمدن زني براي نجات كشور،افسانه ها ميگفتند. بنابراين ژاندارك موفق شد تا شاه را قانع كند كه ارتشي براي نبرد دراختيار او بگذارد. او همچنين موفق شد كه دليرانه شهر اورلان را كه چون قلب فرانسه بود، بازپس بگيرد. دوماه بعد، در 17 ژوييه 1429 شارل هفتم دوباره به تخت نشست و در شهر رِيمس سوگندخورده و تقديس شد. باوجودپيروزي هاي پياپيِ ژاندارك او چندشكست رانيزمتحمل شد و فرانسويان براي نوعي آشتي و براي به دست آوردن دلِ انگليسي ها يا براي صلح، اين قهرمان را به قيمتِ ده هزارسكۀ روز به ارتش انگليس فروختند. انگليسي ها نيز به اينكه ژاندارك را داشته باشند خرسندو راضي شدند. كسي كه روزگارآنها را جهنم كرده بود. آنها بيشتراز آنكه در صدد انتقام باشند اعتقادخرافي مبني بر جادويي بودنِ قدرتِ اين جوان نوزده ساله داشتند. درتمام مدتي كه ژاندارك درزندانِ انگليسي ها اسيربود، آنها دچار شكست در جبه ها ميشدند. تنها راهِ نجات از اين گرفتاريِ شوم، مرگِ جادو بود. براي نابودكردن نفرين اين جادوگر، وسيله دادگاهي كليسايي و حكم، سوزاندن بود كه از ابتدا تصميم گرفته شده بود. اما چرا شارل هفتم براي نجات ژاندارك، كسي كه سلطنتش را به او مديون بود هيچ اقدامي نكرد؟ آيا به غيراز اين است كه تعمداً درصددِ پاك شدنِ نامِ ژاندارك از سلطنتش بود؟ شايد بودن فرانسۀ امروز تنها مديون ژاندارك باشد، ودرنهايت شارل هفتم هرگز به خواستۀ خود نرسيده است چرا كه نام ژاندارك درتاريخ ثبت شده.

دادگاهِ ژاندارك در9ژانويه1431 در روآن، شروع شد. اوتوسط دادگاهِ تفتيش عقايد به كفروجادوگري متهم شدو توسط پيير كوشون موردبازجويي قرارگرفت. او اسقفِ منطقۀ «بو وِه» بود كه ژان درآنجا اسير بود. اين منطقه درسال1413 تسليمِ روآن شده بود و درارتباط ومعاشرتِ باانگليسي ها بود. به خصوص بعدازقدرت گرفتنِ انگليسي ها، اين اسقف بسيار مايل بود تا دلِ اسقفِ دومِنيكن، ژان لو مِتر را بدست آورد. اين دو اسقف به اضافۀ چند كارمند و مسئول تفتيش عقايد قاضيانِ ژاندارك بودند. يكي از اتهام هاي او اقدام به خودكشي بود. واقعيت امر اينبود كه ژاندارك قصد فرارو پريدن از يكي از برج هاي قلعۀ «شاتو دُ بوليو-آن-وِرمان دُ وُوآ» راداشته. اما مجازاتِ فرار مرگ نيست در حاليكه خودكشي كفرمحسوب ميشود. اينچنين براي ژاندارك پرونده اي كه بي برو برگرد حكم مرگ را درپي داشت، ساخته شد. همچنين پوشش مردانۀ او يكي از جرمهايش محسوب ميشد. در زمان خفقان قرون وسطا پوشش مردانه براي يك زن به منزلۀ ردكردنِ جنسيت و گناهي مثل همجنسبازي شمرده ميشدو بنابراين گناهي كبيره و نابخشودني و ردپايي از شيطان بود. او درهمۀ پاسخ هايش كه ثبت شده با سادگي و وضوح سخن گفته و به نظر تسليم، آرام و متين مي آمده اما جوّ آشفتۀ دادگاه درجمله به جمله هاي متن محسوس است. اينچنين او خودرا تنها وبدون حمايتِ شاهش شارل هفتم ديد.در آخرين اظهاراتش ثبت شده كه: ژاندارك با صدايي بلند و محكم تاكيد كرد كه هرآنچه گفته حقيقت است و او آواهايي ملكوتي را شنيده و ازجانب مقدسين مامورنجات فرانسه شده است. همچنين اظهارداشت كه از دستگيرشدنش غافلگيرنشده زيرا كه آواها او را برحزر داشته بودند. پس از دومين دادگاه، قضات او را به مرگ برروي سكوي آتش وبه جرم ارتداد محكوم كردند. اين درحالي است كه قبل از صدور راي و در آغاز دادگاه دوم، در حياط قلعه مقدمات سوزاندن درشرف تهيه بود. و بالاخرا در 30 ماه مِي سال1431 ژاندارك سوزانده شد چراكه فرانسه را از يوغ اسارت انگلستان رهانيده بود! آنگونه كه نوشته شده، او تا لحظۀ آخرمرگ نامِ تمام مقدسين و عيسامسيح را فرياد ميزد.

پس از مرگ او، سه تحقيق گسترده دربارۀ محاكمۀ او انجام شد كه هيچكدام به نتيجه نرسيد. درآخر، در11 ژوئن 1455 يعني بيست و چهار سال پس از مرگ او، پاپ كاليكس سوم اجازه داد تا ايزابل، مادر ژاندارك پروندۀ او را دوباره به جريان بيندازد و دادگاه جديدي آن را بررسي كند. نتيجۀ بازبينيِ حكم او اينبود:« راي هيات منصفۀ اصلي مردود شمرده شده و ژَن لو پوسِل به عنوان بي گناه شناخته ميشود».

پاپ پيِ دهم درژانويۀ1904 عنوانِ « ارجمند vénérable» را به او اعطا ميكند. و در 11 آوريلِ 1909 ژان دارك رسماً آمرزيده شده و در نهايت در 16 ماهِ مِي 1920 توسط پاپ بُنوواي پانزده به عنوان يك قديسه معرفي گرديد. از آن پس همه جا درفرانسه نام ژاندارك رابر خيابانها، كوچه ها، مدارس و دهكده ها گذاشتند وهرساله سالروز آزادي اورلان را جشن ملي برپاكردند.

تحليلي بر مصائب ژاندارك ساخته كارل تئودور دراير

تحليلي بر مصائب ژاندارك ساخته كارل تئودور دراير

كارگردان : كارل تئودور دراير

محصول كشور فرانسه – 1928

نویسنده : کامران معتمدی

ساخت و پرداخت دراير در اين فيلم باعث مي شود كه نتوانيم فيلم را با رويكردي صرفا تاريخي بخوانيم. آن چه شايد بيش از هر چيز در فيلم جلب توجه مي كند روانكاوي قرن 15 اروپاست. جنگي صد ساله ميان فرانسه و انگلستان و ادعاي دختر دهاتي و بي سوادي كه مدعي نجات فرانسه و رستگاري است، چرا كه از جانب خدا آمده است، شاكله اصلي داستان فيلم است.

فيلم برداري غالب فيلم در دادگاه ( كه همان كليساست ) و زندان ژان يادآور تسلط كليسا بر ذهن و روان مردم آن روزگار است. مرداني يا شايد مردماني كه در جريان محاكمه قرار دارند و دائما ادامه محاكمه را طلب مي كنند و هر از چند گاهي يكي شان برآشفته شده بانگ بر مي دارد كه فلاني كفر مي گويد.

نماهاي نزديك بي شمار و گريم كم بازيگران همه چيز را بسيار واقعي جلوه مي دهد.

نماي معرف در اين فيلم به سختي پيدا مي كنيم، ولي شايد همان معرفي ژان در اولين نما برايمان كافي است تا هم به قضاوت دراير در خصوص وي پي ببريم و هم به تم و موضوع اصلي فكري كارگردان كه عميقا مذهبي است و در فيلم نمود بارزي دارد. ژان در يك نماي درشت با زاويه دوربين كه از پايين فيلم برداري ميكند با چشماني گشاد و با حالتي قديس گونه به ما معرفي مي شود. دادگاه سراسر مملو از مرداني است كه براي تماشاي محاكمه به آنجا آمده اند. ژان با موهاي كوتاه و لباسهاي مردانه و پاهاي زنجير زده به دادگاه وارد مي شود. زنان در دادگاه حضور ندارند و خود ژان هم معتقد است كه لباس مردانه پوشيده كه ماموريت خدا را انجام دهد و تا ماموريتش را به پايان نرساند لباس زنانه خود را بر تن نخواهد كرد.

سوالات دادگاه شروع مي شود، قسم اول سوالات جنسي و شهواني و قسم دوم مذهبي و اعتقادي. باري ولي انگار چون عادت ديرينه ي اين شريعت مداران جزم انديش و مبلغان خشك مغز عطش سيري ناپذير جنسي است كه بر فضاي سوالات حاكم است و بيش از هر وقت فضاحت وجودي آنها را نمايان مي كند.

سوالاتي نظير اينكه " سنت مايكل مرد است يا زن ؟ "، " آيا زماني كه او را ديده برهنه بود؟ "، " آيا موهاي بلندي داشت ؟ "

قسم اول سوالات حاكمان را ارضا مي كند و در نمايي ديگر مي بينيم كه زيردستان آنها به اتاق ژان رفته اند و با شوخي هاي خود دل در گرو راه رهبران خود دارند. سلسله مراتب كاري و فكري كه در حوزه عمل و تصميم آنان نيز نمودي مشخص دارد، واقعيت عياني است كه در جاي جاي فيلم قابل رويت است.

سوالات عقيدتي آغاز مي شود. در فضايي كه سراسر خشونت و نظامي گري است، كتابي كه ژان بر آن دست
مي گذارد را با زنجير بسته اند و نمايي كه چندين بار از نگهبان چاق انگليسي تكرار مي شود و زنجيرهايي كه بر لباسش آويزان است. در نمايي مي بينيم كه سربازان در حال خروج از در هستند ولي ما سربازي نمي بينيم، فقط نيزه هايشان ديده مي شود، گويي آنها ديگر انسان نيستند و به موضوع نظامي گري و عاملان بي اختيار جبر و زور مبدل گشته اند. در چنين فضايي است كه آتش حكم قاطع كليسا براي ژان دارك است.

دراير با تقسيم بندي مذهب به 2 بخش، آنها را در مقابل هم قرار مي دهد، مذهبي كه ژان – و البته شايد خود دراير – به آن معتقد است و مذهبي كه كليسا جهت حكومت كردن از آن سود مي جود. در نمايي زيبا صندلي را در هوا مي بينيم، پايه هاي صندلي يادآور تثليث مي شود و گويي كه خلعي در انجام وظايف از جانب كليسا وجود ندارد.

اميد به مذهب و رستگاري از طريق مذهب در فيلم به ياس تبديل نشده است. تاكيد بر وجود سلسله مراتب و پيروي زيردستان از بزرگان در سكانسهاي متفاوت، شخصيت پارادوكسيكال مشاور قاضي – جايي ژان را همچون شيطان فريب مي دهد و در جايي ديگر براي او اشك مي ريزد –، صحنه اي كه سرباز مامور آماده سازي ژان براي مرگ نه تنها چون ديگران و بزرگانش با ژان برخورد نمي كند بلكه با او حرف زده و احساس همدردي نيز مي كند و چه بسا تحت تاثير حرفهاي او هم قرار مي گيرد ( ولي چه كند كه مامور است و معذور ) همه و همه نشان از اميد دراير به رستگاري از طريق مذهب و معنويت مذهبي مورد جستجوي اوست.

ژان بايد سوزانده شود، اپراي شكوهمند آغازين فيلم به مرثيه اي حزن انگيز مبدل شده است. ادعا و گفته هاي ژان در دادگاه اين سرنوشت را برايش رغم زده است. او عقايدش را با صراحت تمام بيان كرده و گويي هر چه بر زبان آورده راست بوده است، به ياد بياوريم نحوه به تصوير كشيدن ژان را هنگاميكه مشغول بيان نظرات و عقايدش است، نماي نزديك ژان در حالي كه او با نگاهي زاويه دار به بالا – همان منبع انرژي بخش او – نگاه مي كند، چشمانش گشاد شده و ديگر ابايي ندارد كه بگويد، من فرستاده ام.

در مكاني كه قرار است مراسم سوزاندن ژان برپا شود، مردم جمع شده اند، حالت آنان به طور حيرت انگيزي عادي است – عادت كرده اند و بسيار ديده اند مخالفاني را كه در آتش جان مي دهند – و حتي شور و نشاطي فراتر از هميشه در جريان است. ژان با دعا و درخواست زجر كمتر در آتش مي سوزد. در همين حال است كه با اعتراض مردي در ميان جمعيت : كه شما يك قديس را كشتيد ناگهان سركوب آغاز مي شود.

حركت دوربين در هنگام دست به دست شدن گرزهاي سركوب فوق العاده است. همان سان كه ژان در حال سوختن در آتش است، مردم بي خبري كه آنجا بودند سركوب مي شوند. آن بي خبران اول به تماشا آمده بودند، سپس شروع به گريه و زاري كردند و باز بدون اينكه بدانند چرا؟ سركوب مي شوند، تا قدرت و حاكميت كليسا حفظ شود.

فيلم با نمايي از آتش و صليب تمام مي شود.

1384

مصائب ژان دارک

مصائب ژان دارک

کارل تئودور دریر

ترجمه : شیرین آیت اللهی

واپسگرایی:

زمانی که دریر با Societé General de Films در فرانسه قرارداد بست، سه موضوع به او پیشنهاد شد: ماری آنتوانت، کاترین دو مدیسی و ژان دارک. دریر Pierre Champion را به عنوان مشاور تاریخی خود برگزید و تصمیم گرفت فیلمی در مورد آخرین روزهای زندگی قدیسه بسازد. او با همکاری Joseph Detteil و براساس مکالمات واقعی دادگاه، فیلم نامه را نوشت. دریر به دنبال هنرپیشه زن ناشناسی برای نقش گشت (رنه فالکونتی)، مقاله های بسیاری در مورد تکنیک و هنرپیشگان نوشت، بارها صحنه های مختلف را برداشت کرد، عکس برداری و ریتم حوادث را آزمایش نمود. نتیجه کار (ژان دارک) خارق العاده بود. زیرا در این اثر، شاهد دیدگاهی کامل، زیبا و هماهنگ هستیم که توسط تصاویری ناب بسط داده شده و هماهنگی سیستماتیک فکری در میزآنسن آن دیده می شود.

دریر مصائب ژان دارک یا قربانی شدن او و عمل عاشقانه اش را تعریف می کند. فیلم داستان آخرین دادگاه ژان دارک، زنی که 23 می 1430 به دست دوک بورگنی افتاد و به انگلیسیها تحویل داده شد را تعریف می کند. او توسط دادگاه کلیسایی روآن که تحت اختیار انگلیسی ها بود، محکوم به ارتداد، کفر، جادوگری و اتهامات دیگری شد. دریر با استفاده از متن های اصلی دادگاه و به کار گرفتن لباس ها و صحنه پردازی، این مفهوم تاریخی را برجسته ساخت.

او برای اولین بار در سینما، فیلمی پان کروماتیک[1] (به خصوص در اولین پلان های فیلم) ساخت که تفاوت آن با فیلم های پیشین این بود که اجازه می داد هنرپیشگان گریم نداشته باشند که عاملی اصلی برای حمایت از دلایل دریر مبنی بر اصرار او به کلوزآپ بود. او فرض می کرد که اساس فیلم پیشرفت معنوی روح انسان است و تنها راه نشان دادن این پیشرفت از طریق صورت های بدون گریم از ابتدایی ترین پلان های فیلم بود تا بیننده بتواند شاهد هر حرکت صورت، هر ژست و یا کوچکترین چیزی که در مورد درون افراد با ما صحبت میکند، باشد.

دریر در طرح فیلم همه این موارد و بسیاری موارد دیگر را در نظر می گیرد. به این دلیل فیلمش بسیار فراتر از فیلمی تاریخی است. اگر ما ایده قضاوت را آنچنان که بوده به تصویر می کشیم، آنگاه هر جمله تراژیک این قدیسه کاتولیک، دادگاه تفتیش عقاید، دانشگاه پاریس و دولت انگلیس که همه چیز را برنامه ریزی کرده بود، مفهومی امروزی دارد، نه مفهومی قرون وسطی یی.

سوال این است: آیا ما با ژان دارک همزادپنداری می کنیم؟ دیدن یک ماجرای تاریخی همیشه منجر به تفکر در مورد زمان حال می گردد. اگر سال 1928 را زمان حال فرض کنیم، برای دریر، روایت دیگر جزئی از ارزش های آیینی سینما نبود. سینما برای نمایش روح آن دوره از ایده نگرش در دنیایی شکافته شده بهره می جست. گریفیث و دریر نیز اینگونه می اندیشیدند. سینما می توانست به عنوان عکسی واقعی، حقیقت را نمایش دهد، ولی برای بیان تفکر زیربنایی در مورد دنیای تکه تکه آن زمان و ارضای نیازهای سمبولیک، احتیاج به قراردادن عباراتی در بین صحنه ها بود. روح آن دوره شک گرایی را به عنوان پدر نادانی پرورش می داد. اگر فرض کنیم که حقیقت محض قابل نمایش است چه ابزاری بهتر از سینما برای نشان دادن شک گرایی وجود دارد؟ می دانیم که تاریخ گرایی توهمی بیش نیست زیرا ما با دست نوشته هایی ناتمام سرو کار داریم. در یک طرح مدرن، جنبه های پراهمیت تحت عنوان محدودیت رد می شوند. اینگونه است زیرا ایده "مکاشفه مسیحیت" مانند بمبی ساعتی که نمی دانیم کی منفجر می شود، کاملاً با ایده های مدرن و پیشرفت و تغییر مخالف است.

بنابراین بار دیگر سوال خود را تکرار می کنیم: آیا ما با ژان دارک همزادپنداری می کنیم؟ در اینجا جواب بسیار پیچیده می شود. دریر چون می داند که بینندگان او به این سوال پاسخ می دهند، پرسش را مطرح می کند.

در صحنه ای می بینیم که یکی از قضات دادگاه عینکی غیرقابل قبول برای قرن 15 به چشم دارد. آیا این اشتباهی است که دریر متوجه نشده است؟ بدون شک آن عینک یک اشتباه است. از اولین پلان دریر با نشان دادن پاهای در زنجیر، انجیل در معرض نمایش به عنوان تایید روند دادگاه، تراولینگ خشمگین از صورت های اهانت آمیز بازجویان، به ما می فهماند که ژان دارک هیچ شانسی ندارد. تراولینگ های بی پایان از چهره ای به چهره تهدیدکننده تر، توهین آمیزتر و چندش آورتر، درست زمانی که بی هیچ ترحمی از ژن بازجویی می کنند. ژن در پاسخ به سوالی که سنش را می خواهد، می گوید: 19 سال و تاکید می کند"فکر می کنم"، یعنی: "به نظرم می آید که 19 سال دارم". ژن در دادگاهی محاکمه می شود که متشکل از 40 دکتر در رشته الهیات، 6 اسقف، دهها پزشک است، نیرویی بسیار بیش تر از تعداد لازم برای محاکمه یک دختر دهاتی کوچک و به دور از مراکز قدرت که همراه با خانواده اش در میان جنگ های 100 ساله در اورلئان زندگی می کرد. آنها ژن را بازجویی نموده و سعی می کنند تا او را مجبور به اعتراف نمایند و یا باعث شوند که او در حرف هایش خطایی مرتکب شود تا او را به جرم کفر محکوم نمایند. ژن هیچ مدافعی ندارد، او تنها است، نکته ای که ژن در موقعیت های مختلف با تمسخر یادآور می شد. این مطلب را دریر در این گفتگو نمایش می دهد:

قاضی (بعد از تصدیق ژن): خوب، پس خدا از انگلیسی ها متنفر است؟

ژن: خدا از هیچکس متنفر نیست، ولی بی عدالتی را مجازات می کند.

قاضی: شما خود را در مقام بخشایش خداوندی می بینید؟ (یک کشیش اعتراف گیرنده به ژن می گوید که مراقب این تله باشد)

ژن (بعد از اندکی تفکر): اگر من در مقام بخشیده شدن باشم، از خدا می خواهم که مرا در همان وضعیت نگاه دارد و اگر نباشم،امیدوارم که آن را به من اعطا نماید.

دادگاه نمی داند که در مقابل این حرف چگونه عکس العمل نشان دهد. پاسخ ژن به علت اینکه پویا است، جوابی کامل می باشد. او اگر به این سوال جواب مثبت می داد، او را به جادوگری متهم می کردند و اگر پاسخ منفی بود، او خود را دروغگو و حقه باز جلوه می داد. ژن دارک مانند دریر جواب می دهد: این تنها راهی است که می توان به این معما نزدیک شد. حتی لحظات اولیه پلان ابتدایی نیز به ما نشان می دهد که امکان جواب دادن نیست. ژن به مانند دریر از سادگی و غیرقابل بیان بودن موضوع لذت می برد.

چهره درخشان ژن توسط دوربینی نزدیک و از پایین فیلم برداری شده و قاضی ها برداشتی مصنوعی دارند و اخلاقیات محکم ژن را به استهزا می گیرند. دوربین مفهومی وارونه را القا می کند، قاضی ها شبیه به ناودان های کله اژدری کلیسا هستند.

چند وقت پیش مقاله ای در مورد سوپرمن و مشکل "خوب بودن" نوشتیم که در آن سختی های کار بر روی مشخصات قابل شناسایی "نیکی" تشریح شده بود. برای دریر که معما را از طریق مخالفت و غفلت به تصویر می کشد و برجسته ترین مشخصه اثرش را سردرگمی درنظر می گیرد، احتمال وجود "نیکی" موضوعی است که به حل آن می پردازد. او بار دیگر خود را به فضای دوره اش تحمیل می کند. دریر تشریفات، فضل نمایی و اسکولاستیسیسم (فلسفه درک حقایق) دادگاه را برای ارج نهادن به "نیکی" ژاندارک نشان می دهد. دریر با فیلم برداری روشن و بی نظیر به شخصیت ها نزدیک می شود تا عمق خلوص و پاکی را در ژن و بالعکس فساد را در دست اندکاران قدرت زمینی نشان دهد. خنده، طعنه و تمسخر قضات که مانند گله سگی بینوا هستند، نشانه ای است برای نمایش شخصیت های دست دوم که برخلاف میلشان مجبور به شرکت در دادگاه بوده و قسمتی از آن را تشکیل می دهند. شخصیت هایی که میل دارند به ژان دارک کمک کنند اما به علت ترس از اسقف Cauchion و قدرت انگلیس موفق نمی شوند.

فیلم اسطوره مدرنی است که با بهرگیری از هنرمطرح ساختن اصولی سست به سنت و احساسات مذهبی طعنه می زند و به تناوب انسان را به سمت تفکر، مسئله زجر، مشکلات افشاگری یا هرگونه نیم نگاهی که حس نزدیکی به اوج ناهماهنگی این کارناوال دنیوی را برانگیزد، سوق می دهد. ژان نیز مانند مسیح به دست مردانی که لایق قربانی کردن و مصائب او نیستند، می میرد. دریر اصول قابل تفکری را به نمایش می گذارد: انجام وظیفه ژان دارک به آتش منتهی می شود، ولی رستاخیز و زندگی جاودانه و تخطی ناپذیر در انتظار اوست. ولی آنچه به گردن ماست ادامه راه و شناخت هویت خودمان است.

ژان دریر از طریق زجر مسائلی از زندگی گذشته اش مانند معضل بدی، درد و شادی را یادآوری می کند. اینها همراه ژان هستند، او آنها را دیده و می بیند. استادی دریر از این جهت است که او این احساسات را (نه از طریق فلاش بک و نه از طریق رویا یا میل و خواست) به تصویر نمی کشد و از این طریق کارکرد احساسات غایب و عدم تفاهم دادگاه را تقویت می کند. همچنین انتخاب طرح هایی مانند تحقیقات موبه مو درمورد چیزی که قابل بیان نیست و درمورد خفگی موجود به واسطه منطقی که ارضا نشده، نیز در همان راستا است.

در اینجا یک فرض دیگر سینمای کلاسیک نیز دیده می شود: از خود بی خود شدن، کاری که ژان دارک در تمام فیلم به نمایش می گذارد. صحنه ای که در آن نامه تقلبی شاه را به ژان نشان می دهند و ما اسقف را می بینیم که از طریق آینه ای با حالتی اهریمنی جاسوسی او را می کند، تصادفی نیست. در این صحنه نیت، نمایش بیگانه بودن است.

هنر فیلم، بازی نگاه ها است که در آخر به درون ما راه می جوید. شخصیت های دریر می بینند ولی نمی نگرند. ژان به چیزی فرای مادیات می نگرد و نگاهش از خارج صحنه پاسخ داده می شود. اصرار دادگاه مبنی بر دانستن این مطلب که آیا ژان می بیند و نمی تواند انتقال دهد، از نظر دریر دلیلی بر سقوط تفکر غربی است. دادگاه حتی با در نظرگرفتن تمامی پیامدها نیز، وظیفه علنی نمودن راز ژان دارک را به خود تحمیل می کند. چون این راز قابل انتقال نیست، پس تصمیم می گیرد آن را از میان بردارد.

یکی از بزرگترین شایستگی های دریر اجتناب از وسوسه بزرگنمایی است. برای نمایش این کار موضوع مذهبی را با معناهای مدرن، انسانی می کند و مسائل روزمره مردم را در اولین پلان به نمایش می گذارد. او عرفان را خارج از فیلم، در نگاه ژان دارک و در لحظات سمبولیک مشخصی جدا از میزآن سن قرار می دهد. با این روش دریر مطمئن است که می تواند سررشته داستان را بدون درگیر شدن با جزئیات معنوی که فاکتوری مهم در داستان اصلی است، در دست گیرد.

طریقه ورود شخصیت ها به صحنه اول فیلم که به سختی مقدمه ای است برای برقرار ساختن شرایطی مبارزه جو، حائز اهمیت زیادی نیست. دریر سعی در نمایش مکانی دارد که هم جنبه سمبولیک داشته (از طریق اولین پلان ها و همچنین طراحی تئاتری) و هم حالت روزمرگی داشته باشد.

او موفق به خلق اثری هنری نمی شود، ولی نگرشی جدید به سینما را ایجاد می کند. این روش تیزهوشانه علائمی را نمایش می دهد که نظرات نویسنده را منتقل می نماید و به سمبل تبدیل می گردد. اینگونه می توان ریتم، تراولینگ، کلوزآپ، کادربندی ها، بازی های نور و سایه، طول مدت پلان ها، جهت بازی ها و المان های دیگری که دریر در پیشرفت کار عرضه می کند را توجیه کرد. او بروی موضوع هایی مانند غایب بودن حسی یا چیزی، نبود مسائل شهودی، دورشدن از هنر و عدم نمایش مراتب والای معنوی کار می کند. در هیچ لحظه ای از فیلم سمبل ها به دنبال شخصیت ها نمی روند.

در پس نقاب هایی چون تغییر اوضاع محاکمه، بیانات، بازجویی ها، پاسخ های ژان، مجازات، پشیمانی و غیره نوعی حالت روحانی نهفته است. حسی مبنی بر فقدان معنویت در تمام امور مرتبط با محاکمه نهفته است که برای اینکه نه ژن و نه ما اتهامات واقعی را درک نماییم، کافی است. پاسخ سوال های قضات قانع کننده نیست، زیرا جواب های ممکن فراتر از منطقیات هستند و از آنچه این دنیا می پذیرد و یا حاضر است که بپذیرد، فاصله دارند. دریر می خواهد بیننده احساس انزوا کند، می خواهد که ما با نگاه ژان همزادپنداری کنیم، می خواهد ما در دیگری گم شویم تا بتوانیم نبود کشف و شهود در اولین پلان را فراموش کنیم. به گفته Huizinga، دریر پاییز قرون وسطی و مدرنسیسمی که خواستگاه سینما است را در موازات یکدیگر قرار می دهد.

کارل تئودور دریر(1968-1889):

در 3 فوریه سال 1889 در کپنهاگ به دنیا آمد و در 20 مارس 1968 در همان جا درگذشت. خیلی زود یتیم شد و سپس توسط خانواده ای که از پیروان متعصب آیین لوتر بودند، به فرزندخواندگی پذیرفته شد. در سال 1910 بعد از شکست در حرفه هایی مانند پیانیست کافه، فروشنده کتاب های یک شرکت و کارمند دفتر تلگراف، به روزنامه نگاری روی آورد. در سال 1912 به عنوان نویسنده بین متنی فیلم ها با شرکت نوردیسک قرارداد بست و سپس فیلم نامه نویسی را تجربه نمود. سال های بعد به عنوان مسئول مونتاژ نیز فعالیت کرد تا زمانیکه در سال 1918 اولین فیلمش را ساخت. مهمترین کارگردان دانمارکی درست زمانی شروع به فعالیت نمود که شکوفایی اقتصادی سینمای دانمارک پایان یافته بود. به این دلیل از بین 14 فیلم او که در فاصله سال های 1918 تا 1964 ساخته شده است، فقط 6 فیلم دانمارکی است و بقیه فیلم ها سوئدی، آلمانی، نروژی و فرانسوی هستند. ولی در تاریخ سینمای این کشورها، فیلم های دریر رابه علت عجیب بودن نمی توان در یک دوره زمانی خاص جای داد. فیلم ها بیانگر روایت شخصی نویسنده شان هستند که دنباله رو هر آنچه مد می شود، نیست. موضوعی که بر دنیای دریر احاطه دارد، مسئله زجر کشیدن است که نه تنها برای او پدیده ای منفی نیست، بلکه شریک شدن در مصائب مسیح نیز است. دریر در تمام مدت زندگی اش میل به ساختن فیلمی در مورد مسیح داشت که هیچگاه موفق نشد. می توان گفت که مسیحیت مشخصه اصلی آثار دریر است. نفوذ فلسفه کیرکگارد در تمام فیلم های او دیده می شود. درآثارش "بدی" نیرویی است که به اندازه "نیکی" واقعی می باشد. شیطان در یکی از اولین فیلم های این کارگردان قابل دیدن است ولی در تمامی آثار دوران پختگی اش با وجود نادیدنی بودن فعال می ماند. او دو تا از بهترین فیلم هایش را در سن پیری و در سال های1954 و 1964 ساخت. بدون شک عزیزترین پروژه او که فیلمی در مورد مسیح بود، هیچگاه به پایان نرسید.



[1] فیلمی حساس نسبت به تمام طیف نور مرئی و نور ماورا بنفش. هنگام استفاده از نوع دیگری از فیلم، رنگ قرمز ضبط نمی شد و به این دلیل هنرپیشگان مجبور بودند برای اینکه دهانشان دیده شود، لب هایشان را با رنگ دیگری مثلاً آبی رنگ نمایند.